تو تاریکی به همه ی حرفات فک میکنم.... مورورشون باعث میشه بیشتر ازت متنفر شم! تو یه اتاق تاریک و یخ یه بسته کبریت یه بسته قرص یه لیوان آب یه ورق خط خطی عکست... روشنش میکنم کبریتو!تموم میشه... یکی دیگه یکی دیگه...... تموم شدن! اما من هنوز تموم نشده بودم.... همیشه از بوی دود و سیگار خوشم می اومد....حالا ام داش خفم میکرد! عکستو پاره میکنم! داد میزنم! هیش کی نیس نجاتم بده از این تاریکی عمیق! قرص میخورم بدون آب لیوانو پرت میکنم طرف در یه تیکه از شیشه اش میره تو دستم! خون میاد همیشه از خون میترسیدم... اما حالا خیلی دوسش دارم... چون وقتی تموم شد منم تموم شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 16:10 اثری از آیناز |
مرگ را تجربه کرد بعد گذشت
دخترک درد فراوان کشید او سراپای وجودش غصه بود ناگهان مرگ رسید اجل از روز ازل اینجا بود فرصتی پیدا شد دگر از جان گذشت غصه در پیکر او هم جان داشت چهره اش گریان بود درد او درد نبود درد او غصه تنهایی بود کودکی را گم کرد ناگهان خود گم شد سرنوشتش ناکام دخترک ناکام شد شعر برگرفته از : www.man-ashegh-nemisham.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 12:41 اثری از آیناز |
مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست داشتم کسي را در آغوش بگيرم چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانند هميشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت 8:50 اثری از آیناز |
دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه ! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 15:39 اثری از آیناز |
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 12:15 اثری از آیناز |
که تو را میبینم ...
جه خیال خامی ... که تو را سخت در آغوش عطش میگیرم ....
چه خیال خامییست ....
این که تو ...حس مرا سبز کنی...
چه عذابی دارد ...
که نگاهت سر سنگین دارد
چه عذابی دارد ...
دل تو با من نیست ...
اشک در چشم ملولم جاریست ........
کاش آبی باشی ...و نگاهت
عاشق ...
کاش روزی باشد که دلت سبز شود...
و خیال خامم ...احساس تو را تنگ در اغوش بگیرد .......
ای کاش...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/10ساعت 14:13 اثری از آیناز |
از كجا مي آيي؟ ..............

از كجا مي آيي؟ ........
از كجا مي آيي كه حضورت اين بوي خنكِ شكوفهُ ليمو را به همراه مي آورد؟ ........
بايد از جايي دور باشي..........
جايي نزديك آن جا كه آبي روشن است و درخشان..........
همان جا كه زرد شادمان است و سرخ رسيده..........
آن جا را مي گويم كه سبز تيره نمي شود و سفيد بي لك مي ماند.........
آن جا كه گاهي شب مي شود. سياهي مي رسد. مخملين و صاف و يكدست..........
راستي از كجا مي آيي؟.........
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 12:35 اثری از آیناز |
آرزویم این است....... نتراود اشک در چشم تو هرگز، عاشق آنکه ترا ميخواهد و به لبخند تو از خويش رها ميگردد و
مگراز شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز ،
تو عاشق باشی
ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 10:57 اثری از آیناز |